|
مامان هدی مادرانه .همسرانه .زنانه
| ||
|
بعضی چیزها ماندگارند تا همیشه ...... اینا عکسهای عید امسال هستند در موزه اب یزد . امیر یس اولین باری بود که یه حوض پر آب میدید اصلا نمیدونست حوض چیه ؟به حوض میگفت دریا ..... تا که حوض و دید شروع کرد دورش چرخیدن دستاشو میکرد تو آب تا بخوره به کف حوض خودشو تو آب نگاه میکرد کارایی که دقیقا خودم بچه بودم میکردم اما بدون اینکه به امیر یس بگم اونم همین کارهاروتکرار کرد. ....... [ 91/01/27 ] [ 17:54 ] [ مامان هدی ]
سالهاست دیگه هیچ احساس خاصی نسبت به نوروز ندارم انگار شور و هیجان نوروز فقط مال زمان مدرسه بود اونم بخاطر تعطیلی امسال هیچ خریدی نکردم حتی واسه امیر یس اصلا حس خرید و بازار نداشتم حوصلم از شلوغی بازار سر میره .... یه خانومه هست که اغلب تو محله ما پرسه میزنه شاید هم به تمام محله های این شهر تعلق داره ... بقولی یکم شیرین عقله .... از پنجره داشتم نگاهش میکردم داشت یک کارتن لباس کهنه که حتما یکی از همسایه گذاشته بود بیرون زیر و رو میکرد هیجان داشت و انگار خوشحال بود فکر کردم سوزه خوبی واسه عکاسی پیدا کردم دویدم دوربین و برداشتم و رفتم پایین اما وقتی رسیدم خانمه داشت میرفت دیدم تمام دکمه ها و مارکهای لباسها رو کنده و برده لباسها رو همانجا جا گذاشته برگشت یه نگاهم کرد با یه نیشخند ..... به نظرتون من شیرین عقل تر بودم یا اون ..... [ 90/12/28 ] [ 11:42 ] [ مامان هدی ]
?salam-ye modat hast lab tabam farsi nemizane kase medone chera s-o-s [ 90/12/21 ] [ 9:21 ] [ مامان هدی ]
ا یه خانمه رودیدم با یه ماشین که معلوم بود صفره از پارکینگ اومد بیرون .....از ماشین پیاده شد دو تا تخم مرغ گذاشت زیر چرخای ماشین یه نگاهی هم دور و برش کرد بعد از روش رد شد و رفت .........حتما یه نفس راحتی هم کشیده هر چی قضا بلا و چشم شور بوده کلکش دیگه با این دو تا تخم کنده شد . اون طرف خیابون یه مامور شهرداری داشت خیابونا رو جارو میکرد .... خدا رو شکر امیر یس این صحنه رو ندید چون واقعا هیچ توضیحی واسش نداشتم بدم ...... [ 90/12/08 ] [ 9:49 ] [ مامان هدی ]
[ 90/12/04 ] [ 18:42 ] [ مامان هدی ]
مامان دیروز آقای سرویس یه دختری و سوار ماشین کرد . گفتم کی بود فکر کردم تو مسیرش مسافر زده میگه فکر کنم دوستش بود بعد یه کلمه قر و قاطی گفت که بعدا فهمیدم منظورش ولنتاینه. یعنی ببین چقدر اینا تابلو بازی دراوردن این فسقل بچه هم فهمیده . امیر یس میگه ..... مامان میدونی من از چه ماشینی خوشم میاد ؟ میگم چی ؟ میگه از اون ماشین بزرگا. میگم یعنی کامیون ؟ میگه نه از اونا که یه تایر پشتش چسبیده تازه من رنگ مشکیشو دوست دارم . جدیدا هم میگه گوشی مدل اپل دوست دارم به جون خودم اگه من بچه بودم عقلم به این چیزا میرسید . [ 90/12/04 ] [ 15:20 ] [ مامان هدی ]
یادم مییاد چند سال بیش یه رمان خوندم فکر میکنم آلمانی بود داستان تو حال و هوای جنگ جهانی دوم میگذشت یک قسمتی از داستان اینجوری بود که یک روز صبح مادر خانه برای تولد بسرش با سختی و و مشقت اون زمان جنگ یک کیک تولد درست میکنه و روی اون کیک یک برچم کوچک کشور خودش قرار میده بعد میبره براش کنار تختش که تولدشو تبریک بگه ..... حالا اینو اینجا داشته باشین ..... امروز صبح امیر یس بردیم باغ وحش یه قفس بود که چندتا میمون توش گذاشته بودن . امروز چون روز 22بهمن بود خوب طبیعتا برچمهای کوچیک ایران با دسته های چوبی زیاد دست مردم بود .... بعضی ها میومدن برچمها رو از لای میله های قفس میدادن دست میمونها اونا هم که دیگه ..... مردم دور قفس میخندیدن بعضیها البته... خدای من کلمه جلا له الله...برچم مقدس کشورم ...رفتم به مسئولش گفتم اومد برش داشت . ولی چرا برچم تو ایران حرمت نداره ...چرا اگه رو زمین اوفتاده باشه ورش نمیداریم ... اصلا چند نفر از ما برچم ایران تو خونه هامون داریم اگه تونستین بدون فکر کردن بگین رنگ سبز بالاست یا قرمز ؟ چرا فقط رو سر در امکان دولتی میبینیمش؟ حتما میرم واسه اتاق امیر یس یه برچم میخرم . [ 90/11/22 ] [ 16:59 ] [ مامان هدی ]
چندش وقت بود امیر یس میگفت چشمام خوب نمیبینه . نمیتونم مشقامو بنویسم . کتابو نمیبینم .جلومو نمیبینم ..... طرح تنبلی چشم رفته بود .خودمم یه بار دیگه چکاب برده بودمش .مشکلی نداشت. خلاصه فهمبدم بچم ویاره عینک داره. یادمه خودمم که بچه بودم خیلی دلم میخواست عینک بزنم یادمه صورتمو نزدیک کتاب میگرفتم و به کلمات نگاه میکردم که چشمام ضعیف بشه ..... دیگه گفتم تا امیر یس از این کارا نکرده رفتم و واسش یه عینک با شیشه صفر گرفتم حالا دیگه مشکلش حل شد . [ 90/11/12 ] [ 10:28 ] [ مامان هدی ]
از سن نوجوانی یا حتی قبل تر مینوشتم ...هر شب آخر شب یکم واسه دل خودم از هر دری مینوشتم ...... یادمه دفتر چه هامو صد تا سوراخ قایم میکردم و قفل میزدم که کسی نخونه ...... چندتا دفتر جمع شده بود . کنکوری که شدم دیگه زیاد نمینوشتم دانشگاه که قبول شدم و میخواستم از خونه برم اونا رو هم با خودم بردم یکی دوسال بعد یادمه همه رو انداختم . خیلی برام مهم بود کسی اونا رو نخونه .. نمیدونم شاید از قضاوت دیگران نسبت به خودم میترسیدم ولی حالا نوشتن تواین فضای مجازی نه یه عالمه کاغذ و دفتر رودستت میذاره نه حتی نگران قضاوت دیگرانی مینویسم باز هم برای خودم ولی نگران نیستم کی اونا رو بخونه .... [ 90/11/12 ] [ 10:12 ] [ مامان هدی ]
سکه داره روز بروز گرون تر میشه بعضی ها خوشحال میشن ....بعضی ها ناراحت ......ما که این وسط هیچ فرقی واسمون نمیکنه تا که فیمت جدید و از تی وی میشنویم الکی واسه اینکه از قافله اقتصادی عقب نباشیم میگیم نچ نچ نچ ................. ولی من این وسط دلم واسه یه گروهی میسوزه ... چه مقصر باشن چه نباشن اونم مردایی که باید مهریه برداخت کنن .... داداش دوستم خانمش رفته مهریشو گذتشته اجرا دادگاه تقسیط کرده ماهی یه سکه باید بده طفلی حلا مگه چقدر حقوق میگیره ... شیطانی نوشت.تعداد سکه های مهریه تونو ضرب در اخرین قیمت منتشر از سکه بکنید ببینید چقدر میشه /؟ عقل نوشت . نقد که بهتون نمیدن باید میزان دوندگی در راهروهای دادگاه و هزینه وکیل و باطل کردن تمبر و مالیاتش هم در نظر بگیرید . فرشته نوشت.عشقولانه به زندگیتون ادامه یدید اینقدر جمع و تفریق نکنید . [ 90/10/29 ] [ 15:49 ] [ مامان هدی ]
|
||
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : Night Skin ] | ||